برچسب: داستانک

حکایت جالب عابد در بوته آزمایش ابلیس

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: «فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند.» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس...

قصه کودکانه: عنکبوت و پیرزن

یکی بود یکی نبود زیر این آسمان آبی پیرزنی در کلبه ای جنگلی زندگی می کرد. دراین خانه عنکبوت کوچکی هرشب تا صبح بیدار می ماند و تار می تنید.هروقت حشره ای داخل کلبه...

قصه کودکانه ماجرای طاووس و کلاغ

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد. طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد. کلاغ گفت:«دوست عزیز...

قصه کودکانه ماجرای خرس تنبل

بهار اومده و برفا آب شدند و برگای درختان از دوباره در اومدند و همه ی حیوانات جنگل بیدار شدند و با هم بازی می کنند. اما خرس کوچولو هنوز خوابه و نمی دونه...

قصه کودکانه خرگوش مهربان و سوپ هویج

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، خرگوش مهربانی بود که در روستای سرسبز و خوش آب و هوایی زندگی می کرد. یک روز صبح، آقای خرگوش تصمیم گرفت که به مزرعه برود و...

معنی ضرب المثل چراغی که ایزد بر فروزد چیست؟

این مثل در مقام غلبه حق بر باطل و در تعبیر از کسانیکه بر خلاف تاییدات خداوندی عمل کنند و خسران ببینند، استعمال می شود. آورده اند که… ابوسعید فضل الله بن ابی الخیر...

قصه کودکانه فِرِد شجاع آتش نشان

«فِرِد» داشت با عجله به ایستگاه آتش نشانی می رفت. آن روز نوبت او بود که در ایستگاه ناهار درست کند. برای همین، از قصابی کمی گوشت برای درست کردن کتلت خرید. وقتی وارد...

قصه کودکانه چشمه سحر آمیز

روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید. خرگوش می خواست از چشمه آب...

ضرب المثل چشم روشنی کنایه از چیست؟

پیامبر خدا حضرت یوسف (ع) عزیز مصر بود. برادرانش در زمان قحطی نزد او رفتند و بدون آن که برادر خود را بشناسند، آذوقه خواستند. یوسف که برادران خود را شناخته بود، به آن ها...

داستان جالب مورچه بازنشسته نمی شود

توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها،...